تبليغاتX
Pink Dreams

Pink Dreams

رویاهای صورتی

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:32  توسط پرنسس  | 

كمك نمي خواي؟

نشسته بود روي زمين و داشت تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت نه. گفتم: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه. گفت: نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم.اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم. بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟ آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:19  توسط پرنسس  | 

مثل هم

 عشق و سد مثل هم اند : اگر بگذاری ترک کوچکی ایجاد شود که فقط باریکه ی آبی از آن بگذرد،اندک اندک تمام دیواره را فرو می ریزد . و لحظه ای فرا میرسد که دیگر هیچ کس نمی تواند جلو جریان آب را بگیرد ... پائولو كوئليو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط پرنسس  | 

مرگ

دكتر گفت :
"
متاسفانه ديگر برای شما نمی توانم كاری انجام بدهم ، برو خارج از كشور شايد اميدی باشد!"
با اين بيماری لا علاج هر لحظه مرگ را به چشم می ديدم . بليت و ويزا آماده شد ، سوار هواپيما شدم .. در آسمان موتور های هواپيما از كار افتاد ! .. خلبان گفت : "فقط يك معجزه می تواند ما را نجات دهد" ..
هواپيما با كله سقوط كرد در اقيانوس آرام!!‌.. اما از شانس خوب من زنده ماندم و يك قايق موتوری به دادم رسيد ! .. اما باز هم به دليل سرعت زياد قايق چپه شد !‌ .. گفتم : "اينجا ديگه آخر خطه!" .. که ناگهان دستم به يک تکه تخته خورد ! .. آن را چسبيدم و هفت شبانه روز گشنه و تشنه ميان اقيانوس روی آن لميده بودم تا روز هشتم يك كوسه ی از من گرسنه تر متوجه من شد ! ، آرام آرام آمد تا من را يك لقمه ی چپ كند .. كه از آسمان هلی كوپتری (همان بالگرد خودمان!) سر رسيد و خدمه ی آن يك گلوله توی مغز كوسه زد و مرا نجات داد ! .. نفس عميقی كشيدم و خدا را شكر كردم..
وقتی هلی كوپتر به شهر رسيد مستقيم رفت تا روی سقف بيمارستان بنشيند .. تا آمد بنشيند پره های آن گير كرد به سيم های برق و همه را خشك كرد به غير من !‌.. چون من پتو دور خودم پيچيده بودم و زنده ماندم !
پزشك های خارجی شروع كردند به آزمايشات گوناگون و بعد هم گفتند: "شما خيلی خوش شانسی !‌، چون ديگر نشانه ای از بيماری نداری ! " .. و من خوشحال و مسرور جفتك زنان به خيابان پريدم .. كه ناگهان زمين و زمان شروع كرد به لرزيدن !‌.. خلاصه اين كه زلزله آمد و سقف بيمارستان به كف زمين چسبيد ! .. اما من بيرون بودم و زنده ماندم ! تنها نيش تيز يك پشه پشت گردنم را سوزاند! .. داشتم پشت گردنم را می خاراندم كهع عزرائيل آمد و گفت : "مرد حسابی‌! ، ببين چه الم شنگه ای راه انداختی ! .. مردن كه اين همه قرتی بازی نداره ! .. حتی در افسانه ها هم اين قدر قهرمانان جان سخت نيستند ..! اما بهت مژده بدم ! .. پشه ای كه پشت گردنت رو زد از نوع تسه تسه بود و فقط سه ثانيه زنده ای !! ..
سه ثانيه گذشت و من انگار هنوز نمرده ام !! .. بله درسته ! .. نمرده ام !

شــــــتــــرق ! .. ببخشيد !‌، پس گردنی عزرائيل بود ! .. يعني بايد می مردم ! ...حالا شما فرض كنيد مردم! ... فعلا فرض كنيد تا بعد ! ... پيام اخلاقی : عمر فقط دست خداسـت !
پيام من به خوانندگان : بامزه بود نه ؟! .. هر هر هر بخنديم !
پيام خوانندگان به من ! : وا ! ....... تو هنوز زنده ای ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:56  توسط پرنسس  | 

ديگه نترسيدم

يه اتاقی باشه گرم گرم ... روشن روشن ... تو باشی منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد ... تو منو بغلم کنی که نترسم ... که سردم نشه ... که نلرزم ... اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتو دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو می بندی ؟ ميگی آره بعد چشماتو مي بندی ... بهت میگم برام قصه میگی ؟ تو گوشم ؟ میگی آره بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمیشن ... میدونی میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ...بلدی که ؟ ولي تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمی بینی که سريع می برم ... نمي بينی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفيد ... نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی ... تو داري قصه میگی ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش ... حيف که چشمات بسته است و نمیتونی ببينی ... تو بغلم کردی ... می بينی که سرد شدم ... محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم ... می بينی نا منظم نفس می کشم ... تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت ، می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم ... می بينی ديگه نفس نمی کشم ... چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم ... می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ... از تنهايی مردن ... از خون ديدن ... وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود آرومه آروم ... گريه نکن ديگه ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی ... گريه نکن ديگه خب ؟ دلم می شکنه... دل روح نازکه ...

 

اینو یکی از دوستام فرستاده بود.امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:34  توسط پرنسس  | 

نامه مامان گضنفر به گضنفر

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:5  توسط پرنسس  | 

با تو بودم

من با تو بودم اما تو افسوس به بودن من نکردي عادت تو پر کشيدي من پر شکستم تو ساده بودي من ساده موندم تو با من از شب گلايه کردي من بي تو تا صبح از خونه خوندم چشماي سردت دنياي من بود اما تو هيچوقت باور نکردي شکستم و تو حتي يه لحظه با گريه هاي من سر نکردي من با تو بودم وقتي که آروم پشت نقاب آيينه سوختي
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:15  توسط پرنسس  | 

دل همه آدما ميشکنه

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:32  توسط پرنسس  | 

دادگاه عشق

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود.
وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان .
قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ .
کنار چوبه دار از من خواستند تا اخرین خواسته ام را بگویم و
ومن گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:9  توسط پرنسس  | 

گل پرپر شده

ای کاش گل پرپر شده ای بودم در دستان تو . تا می بوییدی مرا و به باد می سپردیم . تا گلپرهایم غوطه ور شوند در بعد چشمان تو ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 17:19  توسط پرنسس  | 

خاطره

عشق مثل آبه . می تونی توی دستات قایمش کنی . اما آخرش یه روز دستاتو باز می کنی می بینی نیست . قطره قطره چکیده بی اینکه بفهمی دستات پر از خاطره است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:54  توسط پرنسس  | 

من

اگه با دیدن من غم رو دلت جون می گیره

می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره

اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه

میرم اما می دونم دل بی تو دیوونه میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:47  توسط پرنسس  | 

زندگي اجبارست

شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد  خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 16:15  توسط پرنسس  | 

چه ساده دل کندیم

می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت اینهمه عادت و علاقه . راستی چرا رفتیم ؟ چرا برنگشتیم ؟ در کجای خلوت این کوچه های بی در رو جا ماندیم ؟ پس من اینهمه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم ؟ به همین سادگی یادمان رفت قرارمان در مجاورت چکه های باران ؟ چگونه فراموش کردیم ؟

نگران نباش به هیچ کجای این آسمان ساده ی صبور بر نمی خورد اگه گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بی قراری  نیامدنت ببارند.حال دیگر عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه ام را می دانند و با سر انگشتان خیس بر سینه ی دیوار این کوچه های بی قرار می نویسند                                                                                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط پرنسس  | 

داداشی

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و اون منو "داداشي" صدا مي‌كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من
باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي‌كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت
:"متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من
بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب  خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو
مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد .

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "

 نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم .

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."

سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم .

 ....... علتش رو نميدونم "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:27  توسط پرنسس  | 

عشق

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:50  توسط پرنسس  | 

هيس

هيس بگو نيستم ، بگو رفته ، بگو دستاشو شکستند ، بگو دنيا شو گرفتند ، بگو روياشو شکستند ، بگو رفته تا نباشه ، قسمِ رفتنو خورده بگو رفته تا ... نه! اصلا ... چه ميدونم ... بگو مُرده .. اصلا هيچي نگو ، فقط بشين و بنويس بنويس : هيچ کاري از دست کسي بر نمياد بنويس ديگه چشام دليل روشن نمي خواد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 16:41  توسط پرنسس  | 

نامه بی جواب

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي 
فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميكني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير

حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن
يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
منم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

مريم حيدر زاده
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:18  توسط پرنسس  |